تبليغاتX
چشمان سیاه

چشمان سیاه

 

بهتر است بدانيم که...

بدانيم که؛تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم، زندگي کردن را نخواهيم آموخت.

بدانيم که؛براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن،

 بايد برکات زيباي خداوند را بشماريم.

بدانيم که؛ خدا مي خواهد در هر لحظه براي هر يک از ما همه چيز باشد.

بدانيم که؛آنچنان که جواهر بدون ساييدن براق نمي شود،

ما هم بدون درد کشيدن،کامل نخواهيم شد.

بدانيم که؛ کمک خدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد.

بدانيم که؛ بهتر است نقشه هاي خود رابا مداد تصورات خود بکشيم

و آنگاه پاک کن را به دستان پر قدرت خداوند بسپاريم.

بدانيم که؛ پاسخ درست خداوند هميشه

 بعد از درخواست اشتباه ما روشنايي بخش است.

بياييد هر روز تازه را

با دلايل خاصي که آن روز دارد

به ستايش خداوند مشغول باشيم

تا در آن روزشاهد خلق بهترين

و زيباترين لحظه ها باشيم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:17 توسط فاطمه |


 

 

قدم نهادن به وادی نا پیدا و سهمگین زندگی چه بسا آسان تر از

پای نهادن در ویرانه های محبت و دوستی است. ویرانه هایی هزار هزار

 بار تجربه شده که گویا بناست بارها و بارها به نظاره افراد گوناگون 

 درآید.

       عشق و دوستی محبتی است عطر آگین از بوی بهشت. زهری

 گواراتر از آب کوثر.مرگی تدریجی به واسطه تداخل دو نگاه.برزخی

بهشتین با هرم آتش جهنم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:49 توسط فاطمه |


واسه کشتن غرورم به تو مدیونم  

                           واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه چشای خیسم به تو مدیونم

                          واسه اینکه از غم مینویسم به تو مدیونم

 

 

تا آخر عمرم بهت مدیونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:11 توسط فاطمه |


تا که بوديم نبوديم کسي کشت مارا غم بي هم نفسي تا که خفتيم همگي بيدار شدند تا که مرديم همگي يار شدند قدر ان شيشه بدانيد که هست نه در ان موقع که افتاد و شکست

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:19 توسط فاطمه |


 

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:26 توسط فاطمه |


وقتي دلتنگ شدي بياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي بيار بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه بياد بيار کسي رو که توي دلت واسه خودش يه کلبه ساخته

وقتي چشات تهي از تصويرم شد بياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند مي زنه

وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود بياد بيار کسي رو که تو آغوشت جا مي گرفت

وقتي به انگشتات نگاه مي کني بياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش توي انگشتات گم مي شد

وقتي شونه هات خسته شد بياد بيار کسي روکه هق هق گريه اش اونارو مي لرزوند

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:20 توسط فاطمه |


بودن با تو نگو که تکرار نمی شه

دنیا هم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه

تو برو از تا تنهایی باورم بشه

نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه

به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره

حیفه اتیش که بخواد روی سر تو بباره

حرفه من همینه که برو پیه کار خودت

هرچی دردو غم و غصه است همگی ماله خودت

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:13 توسط فاطمه |


 

هيچ وقت مغرور نشو ...... برگ ها وقتي ميريزند كه فكر ميكنند طلا شدند

 عشق مثله يك تيره كه درست مي خوره وسط قلب آدم نه مي توني درش بياري نه مي توني بزاري بمونه اگه درش بياري مي ميري اگه بزاري بمونه بازم مي ميري پس آخرش جون تو مي گيره

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:9 توسط فاطمه |


شاید

 

شايد يه كسي ... شبا براي اينكه خواب تو رو ببينه به خدا التماس مي كنه !

شايد يه كسي ... زماني كه تو رو مي بينه دستاش يخ مي زنه . تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه !

مطمئن باش يه كسي هست كه شبا به خاطر تو در دريايي از اشك مي خوابه ولي تو اونو نمي بيني .........

 

چه زيبا ... گفتم دوستت دارم !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:51 توسط فاطمه |


 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت واسه ی بودن با تو

این جا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نمیارم وقتی نیستی هرچی غصه است تو صدامه ازوقتی نیستی هرچی اشکه تو چشمامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه ازغصه رفتنت می سوزم کاشکی بودی و می دیدی حالا عکست تنهایادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده وقتی نیستی یادت هرنفس آتیش می زنه به این وجودم کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:57 توسط فاطمه |


خیال کردم یه عمر بامن می مونه گمون کردم واسم یه هم زبونی نگفته بود پیه یه عشق دیگه هست تا تحقیر میشم و دل میسوزونم نگفت به فکر فرصت دوباره است برای دل بریدن فکر چاره است نگفت به فکر تحقیر نگامو شکستن غروری پاره پاره است حالا به مرگ من راضی نمیشه می خواد جون بکنم واسش همیشه به اون ظالم بگین نفرین این دل تازه زنده ام به راه زندگیشه درسته دنیا بی کس و کارم ولی واسه خودم خدایی دارم برای دیدن روز عذابت دارم ثانیه هارو می شمارم ..............

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 14:58 توسط فاطمه |


 

زندگی با تو زیباست نمی دانی تو

دل من غرق تمناست نمی دانی تو

شوق دیدار تو در باغ دلم می شکند

دیده ام منتظر توست نمی دانی تو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:49 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:25 توسط فاطمه |


زندگي

چون قفسي است

قفسي تنگ

پر از تنهايي

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:11 توسط فاطمه |


آدم بايد  توي عاشقي مثل سيگار باشه !!!

 

با اينکه ميدونه آخرش زير پا له ميشه

 

اما تا آخرش به پاي آدم مي سوزه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:36 توسط فاطمه |


يكي بود يكي نبود اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست اون كه خواست تو بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت اون كه رفت تو بودي اون كه بجز تو دنبال هيچكي نرفت من بودم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:2 توسط فاطمه |


 

 

 

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میکن

  آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن

 اونا که میگن که تا همیشه    دیوونتونن

 بذا بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

 ا ونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده

 به تمام آسمونا به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم وآیه می خوان بهت بگن      

  تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 4:38 توسط فاطمه |


 

مرگ از زندگی پرسید:آن چیست که باعث میشود تو شیرین و من تلخ

جلوه کنم؟زندگی لبخندی زد وگفت:دروغ هایی که در من نهفته است!

و حقیقتی که تو در وجودت داری؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 4:36 توسط فاطمه |


 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 4:46 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 4:44 توسط فاطمه |


 

فراموش كن چيزي را كه نميتواني به دست اوري.............و به دست اور چيزي را كه نميتواني فراموش كني

 

مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره

 

نمیدانم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 4:41 توسط فاطمه |


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:0 توسط فاطمه |


هنوز هم برای ترانه گفتن نگاه تو را کم دارم...
جای تو هميشه در کلام من خالی ست...
می بينمت هميشه و همه جا...
اگرچه بدون آن لبخند زيبای هميشگی ات صدايت را می شنوم!!!
اگرچه با فريادی تلخ در گوشه ای از تنهايی خود تنهايم!!!
من و خاطره هايم همچنان از تو و تصوير نگاهت سرشاريم!!!
اما زندگيم عجيب از حضور مهربان تو خالی ست ...
عزيز دل با من نماندی و با من نماندهيچ يک از شورهای شيرين زندگيم !!!
بی تو چگونه هستم و راه می روم نمی دانم ؟؟؟
اما نه! می دانم! من فقط راه می روم اما نيستم!
زنده ای بدون روح!مرده ای که راه می رود...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:59 توسط فاطمه |


ترك دنيا كرده ام من ترك جان هم مي كنم

 

غير عشقت

 

هر چه گويي ترك آن هم مي كنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:57 توسط فاطمه |


توي زندگي تويي دار و ندارم
 
ميريزم به پاي تو هر چي که دارم
 
همه ي هستيه من يه قلب سادست
 
که اونم براي تو هديه ميارم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:12 توسط فاطمه |


یک ساعت تمام،بدون آنکه یک کلام حرف بزنم،برویش نگاه کردم:

فریاد کشید که:آخر خفه شدم!چرا حرف نمی زنی،؟

گفتم نشنیدی،؟

برو

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:11 توسط فاطمه |


چشمهای تو

چکیده درخیال شرار چشمهای تو

کشیده ام به اشک خود بهار چشمهای تو

زغربت نگاه من بخوان حدیث محنتم

غرورگریه های من نثار چشم های تو

نگاه بی قرار من گرفته غم به دامنش

خداکند که جان دهدکنار چشمهای تو

دلم اسیرروی توست رها کنم زندگی

دگرطلب نمی کنم وقار چشمهای تو

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:10 توسط فاطمه |


 

بخواب آروم گل نازم ديگه وقت رفتنت بود

توديگه بيدارنمي شي ديگه وقت سفرت بود

دل من تنگ عزيزم براي ديدن چشمات فقط يک بار کاشکي مي شد

من بشينم پاي حرفات

اي خدا بشنو صدامٌ من نمي خوام زنده باشم

بميرم شايدکه بازهم ببينم محرم رازم

اين دلم خيلي گرفته از شما خداي عالم

اگه مي شنوي صدامٌ من نميخوام اينجا باشم

چشماتو ببند عزيزم دنيا لايقت نبودش

اين همه آدم چراتو اينو از خدا بپرسش

بگو اي خدا چرا من اينجا بايد تک بمونم

تنها خواستنه ام همينه من نمي خوام زنده باشم

اي خدا بشنو صدامٌ

من نمي خوام زنده باشم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:51 توسط فاطمه |


 

در تنها ترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت

 

خدا یا کاری کن

 

که در تنها ترین تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش نگذارد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:43 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:45 توسط فاطمه |